2006-12-10

    از شما چه پنهان



    به میدان خالی شهر که رسیدم
    روی پا بند نبودم
    سپتامبر در راه بود
    و ستاره‌ها نقش زمین می‌شدند

    باید جایی، هرجا می‌نشستم
    با تکه‌ی تیز جامی شکسته
    نام‌هایی را که از یاد برده بودم
    دوباره خوندار می‌نوشتم

    خوره‌ی فراموشی
    شیطانی باشرف
    نقش ديوار
    شاهد ماجراست
    هوش و حواس جمع دارد
    دم می‌جنباند
    دور خیز می‌کند
    نزديكتر به زمان حاضر می‌آید

    نقطه‌های اتصال روشن می‌شوند.

2006-10-07


    شاید




    شاید این بار
    این کار را کنار گذاشت
    و شب‌اش را تمام کرد
    این نیمه‌تمام را

    شاید دارد به اتاق خواب می‌رود
    تا فکرهایش را جمع کند
    یا به آشپزخانه
    تا لقمه‌ای جور کند

    شاید دنبال واژه‌ای
    فرهنگ‌ لغت را باز کند

    درآستانه‌ای دیگر
    لحظه‌ای بی‌حرکت می‌ایستد

    دیوارها
    گوش‌های سنگین
    و این خانم محترم
    که خیال رفتن ندارد.

    فکرها که رفتند
    رفت کنار پنجره
    چشم‌اندازی خاموش


    بلند شد نشست شانه به دست
    لبه‌ی تخت، رو به آیینه
    می‌گوید:
    این چند تار، چند سطر را
    شانه کنید، خط بزنید
    شاید تمام شود.







    استکهلم، پنج‌شنبه ۳۱ اوت




    در این مکان بهتر است
    قید زمان را بزنید
    وضعِ شما
    این عکس‌های سیاه‌ست
    که در چند جا سفید می‌زند.

    این علامت‌های سوال
    در حلقه‌های تنگ
    دورِعصب‌های شما
    دنبالِ جواب می‌‌‌گردند

    یادتان هست می‌گفتید
    وقتی از پله‌ها
    پایین می‌روید
    پناهی پیدا نمی‌کنید
    جز درد

    حالا کمی دارو بنوشید
    تا وقتی کارد در کمرِ شما
    فرو می‌رود
    خیال‌ها از سرتان
    بیرون رود

    چراغ‌های خاموشی
    گرمِ کار می‌شوند
    و نورهای سرد
    میان مهره‌ها
    دنبال گمشده‌ای می‌گردند.

    پاورچین پاورچین
    به نظم هندسی
    می‌روم
    در راهروهایی
    که می‌آیند
    و انبساطی بی‌انتها دارند.

2005-12-21


    **


    حالا یادم نیست
    باران بود و سکوهای خیس.
    بند نمی‌آمد
    پا به پای من می‌آمد

    جمله‌ها پراکنده می‌آمدند
    پشت‌هم قطار نمی‌شدند

    در قطره‌ها دقیق می‌شوم
    چیزی که چشم را بگیرد

    ریگ‌های مسیر
    به قیر آغشته‌اند
    استمرار سنگ
    در خاک‌های شور

    خراش می‌دهند
    خطوط اضطراب
    در سال‌های موازی
    از ذهن فلز
    با جرقه می‌پرند

    پرنده نیست
    پا‌های آهنی ندارد
    مثل پل‌های هوایی
    در زمین
    پیچ می‌خورد

    نبض می‌افتد
    پایین
    در
    ایستگاه قلب
    اگر فریب نباشد.

2005-09-09



    این‌ها




    چمدان را از زیر تخت بیرون می‌کشد
    کشوها را خالی می‌کند

    کفش‌های پاشنه بلند
    جوراب‌های نازک نخی
    پیراهنی از ابریشم سیاه

    چراغ‌هایی که در خاطره روشن می‌شوند
    و اوقاتِ اتاق را تاریک می‌کنند

    من ورق‌های بازی را جمع می‌کنم
    دست‌های باخته

    دستش را دراز می‌کند
    پرده‌ها کنار می‌روند

    جنبش هوا
    ذره‌های اعتبار
    بیمه فراموشی

    جواز عبور می‌شود.



    کلن، نوامبر ۲۰۰۶


2005-08-22



    بعضی وقت‌ها



    دیروز
    در ایستگاه بین راه
    چند فرشته‌ی سیاه دیدم
    آینه‌های تاریک
    بوی مومیایی پیچید


    چه عصر شادی
    روزنامه‌های صبح
    این صحنه را ندیدند
    وقتی دسته‌جمعی در زباله‌ها
    ته مانده‌ی روز را سرمی‌کشیدند


    عجیب عجیب نیست
    خاک نیست
    خلاء با خودش خلوت می کند
    رشد ریشه‌های هوایی
    نشانه‌های اشتباه
    ماشین حساب
    نفشه‌ی بانک
    نداریم
    می‌کشیم

    می‌ترسم بعضی وقت‌ها
    وقتی خیابان خلوت است و درخت‌ها
    ناگهان آفتابی می‌شوند

    گرمای گذشته
    بالای زمین
    سراب

    بالا می‌روند
    رفته رفته
    کی، کجا؟
    بالا می‌روم
    رفته رفته
    بالا می‌روم از کجا؟

    پله‌ها
    فرسوده می‌شودند.




2005-04-28


    نیاز به مثال نیست


    اين‌جا و آن‌جا که نمی‌شوم
    حرف‌هایی كه نمی‌زنم
    كارهایی كه نمی‌كنم
    بابِ روز می‌شود


    وقت‌گیرم می‌روم
    به درون فصل‌ها
    خلاصه نمی‌شوم
    تا دستگیرتان شود


    وقت ندارم
    فاعل‌های بی‌جان
    بر صفحه‌های باد برانم
    در کتاب کنم


    ملال می‌شوم از
    حجم‌های بی‌آسمانه
    که در سراسر سطرها می‌کنید
    حیف می‌شوید


    میل ندارید مثل او
    نقطه به عطف بنویسد
    خط به جای بگذارید
    رد می‌شوید




2005-04-14


    سه شعر تازه

    آنتن های آوریل


    خلوت خوبی است اینجا
    جای خوش می کنم
    جای کسی خالی نیست جز

    خاطره های خفته
    سایه این سرو
    وعینک آفتابی ام

    جا به جا نشو
    همجوار گورها نشو
    گول نخور

    این صدای شکوفه هاست
    فقط چرت بزن



    کلیشه ی دیجیتالی


    غزالی خالدار
    در اداره یی پرت
    می خرامد

    سقف کوتاه است
    و پشت این میز

    عقابی کلافه
    درکار کرشمه ها
    سر می جنباند




    تحت تاثیر


    کجا می روی با این حال
    نمی بینی چه تارمی تابد

    داد نزن
    زنبورها بیدار می شوند

    چشمم صبح می زند
    وآشوب نزدیک می شود