سپیده دمی در ماه ژوئن
برای بیدارشدن زود است هنوز
و برای دوباره خوابیدن، دیر
باید به سبزه زار شوم
که سراسر خاطرههاست
و با نگاهاشان دنبالم میکنند
دیده نمیشوند
با زمینه یکی میشوند
آفتاب پرستهای کامل
چنان نزدیک که میشنوم
نفس میکشند
اما آواز پرندگان هوش میرباید.
چرا ؟ چیزی گفته نمی شود . در واقع چیزبیشتری هم اتفاق نمی افتد، بیدار شدهاست واز فرمانی اطاعت می کند. بعد آنجاایستادهاست، درمیان سبزه زار و خاطرهها که با نگاهاشان اورا دنبال می کنند و چنان نزدیک اند که نفس کشیدن آنها را می شنود .در واقع اوآنجا نایستاده است تااین منظره را ببیند ، تا خود شخصادر آفرینش این صحنه شرکت کند،و نایستاده است تا جزئیات سبزه زار را تشخیص دهد، نام رستنی ها، درخت ها را بگوید. حتی چیزمشخصی از این آوازهوش ربای پرندگان بدست نمیدهد. گویی دستهی کُر است که میخواند. حتی خاطرهها هم روشنتر یا فردیتر نمی شوند.اینها چه نوع خاطرههایی هستند؟ چیزی گفته نمی شود . اینها واقعا خاطرهی چه کسانی هستند؟ چیزی گفته نمی شود .
در شعرنمی خوانیم خاطرههای من . اما گویی آنجا هستند، او را صدا کرده اند. او این را میداند. با این وجود آنها را نمیبیند . در شعر می خوانیم " دیده نمی شوند" آفتاب پرستهای کاملاند. سبزه زارند و آواز پرندگان . یا در سبزه زار ودر آواز پرندگان اند، و در شعری دربارهی این سکون . شعر چه چیزی دیده و یا شنیدهاست؟ سختگیر که باشیم، می گویم هیچ چیز. - جز سبزه زار و آواز پرندگان
آدمی قاطی می کند، کمی گیج می شود. غیرقابل دسترساند، گاهی این گیجی خیلی هم مهم است،اصلا ضروری است.البته قاطی کردن و گیج شدن میتواند ابهام بیافریند، در عین می تواند تنها امکان نشان دادن چیزی باشد که درغیراین صورت تقریبا نادیدنی است. این اتفاق اغلب در شعر ترانسترومر می افتد ، مثل همین شعر ، سبزه زار،آواز پرندگان. نامهای مشخص تری بیان نمی شود. نامها می توانند هم مهم باشند هم نباشند. یک بار ترانسترومر ترجمهی شعرهایی از ( روبرت بِلای) و( یانوش پلینسکی) را بین سطور شعرهای خودش در کتابی نوشت- بعد ها در توضیح این مطلب گفت : " این شعرها آنقدر به من نزدیکاند که احساس می کنم شعرهای خودم هستند. مهم نیست که کدام یک از ما اولین بار آنرا نوشتهاست." این نوعی قاطی کردن و درونی شدن ایماژها به سبک ترانسترومریاست . چیزدیگری در شعرها،از کسی که آنرا نوشته مهمتراست. این شعرها گویی همان دالانهای بیپایانی هستند که درون توریست ها در کلیسای عظیم رومی باز می شوند. مهم تر از نامهای فردی و مشخص آنهاست .
قاطیکردن مستر و مسیز جونز، آقای تانکا، سینیور ساباتینی و توماس ترانسترومر ، یگانه راه دیدن دالانهای بی پایانی است که درون انسانها باز میشود( به شعر هلالی های رومی رجوع شود.) .
اعتماد به شعر . شعر آدمی را ساده لوح و تیزهوش می کند . و حالا من هم کمی گیج شدهام یا خودم را با متن قاطی کردهام. شاعرچگونه با مسله اعتماد و باور کردنی بودن شعرهای خود برخورد میکند؟ چگونه به یک شعر اعتماد کنیم؟ چگونه شاعر می تواند به معمای شعرهای خوداعتماد کند، چگونه می تواند باورکند که آنها فقط بازی زبانی کمارزشی نیستند؟ گاهی بنظرم می رسد تمام پروسهی نویسندگی به سادگی عبارت از این است: تلاش بی وقفه و پایان ناپذیر اعتماد به نوشتههای خود. اینکه یک شعر زیباست و یا با " مهارت" نوشته شده و یا اینکه شاعرحکمی پذیرفتی در باره ی جهان گفتهاست و یا حکمی ناپذیرفتی... شاید شعر را برای دیگران خواندنی کند اما ضرورتا برای خود شاعر قابلاعتماد نیست. برای او کفایت نمیکند . برای خواننده هم کافی نیست، برای خوانندهای که در مقابل خودفریبی چیزی که شاید شعر باشد مقاومت می کند.
به شعر صبح زود ماه ژوئن بازمی گردیم. آنجا چه دیدهاست، تقریبا هیچ چیز. سبزهزار و چیزی نامریی که آنرا " خاطرهها" می نامد. آواز پرندگان را هم شنیدهاست، و چیزی که نفس می کشد. آن آفتاب پرست های کامل. میتوانیم این پرسش را بکنیم: شاعر چطور میداند که در این قلمرو نامرییها اشتباه ندیده است و شعرش در واقع یک خودفریبی بیش نیست؟ واینجا خود پرسش مااست که غلط طرح شده است. در واقع ترانسترومر نمی گوید که چیزی را دیدهاست. می گوید" دیده شده" ، خاطرهها او را دیدهاند و نامرییها. دیدن یک چیزاست و دیده شدن چیز کاملا دیگریست . گاهی فکر می کنم این آن چیزی است که شعر ترانسترومر ازآن سخن میگوید . دانستن اینکه دیده شدهایم. چیزی نزدیک می شود، یک ساختمان، یک درخت یا فقط نور- چیزی دردرخت ، در ساختمان،در نور. ناگهان کاملا نزدیک ما هستند. با توجه و دقت زیاد بطرف ما برمیگردنند، و مارا نظاره می کنند. نمیدانیم این " چیز" چیست. در واقع ما اغلب اشتباه می بینیم. میتوانیم نامها مختلفی به آنها بدهیم. مثلا خاطرهها، یا تاریخ، فرشتهها یااصلا خود خدایی که نیست. در شعرهای ترانسترومر هم مهمترین چیز توضیح دقیق " این نام ها " نیست ، فهم دیدهشدن مهمتر از خود " این نام ها" است. در مورد این شعر چه می گویم؟ آیا این شعر فقط ثبت لحظه ی از زندگی شاعراست ؟ نه، طبیعتا فقط این نیست. مسله فقط " آنگاه" ، "هنگامی که "، " یک بار" نیست. این لحظه شاید در واقعیت در صبحی زود در تابستان سالی بوده ، اما بنظرم این لحظه در ساحت شعر در واژه ی " باید" حاضر میشود .
"باید به سبزه زار بروم"
می توانست این گونه باشد : باید به آن زبان دیگر بروم . ترانسترومر اغلب از آن زبان دیگر می نویسد، در باره نشانه های زبانی ترجمه ناشدنی ، هیروگلیف های برپوست سر سگ ها، خط میخی برگ کاج ها، پنجهی آهویی وحشی بر برف... نامههای بی شمارشعرهایش، با فرستندههای نامعلوم ، که برای سکوت خواندنی هستند. آن زبان دیگر که وسیع ترو بزرگ تر از زبان ما و در عین حال جزئی از زبان ماست.
" باید..."
آن زبان دیگر ما را فرا می خواند، مارا می بیند. بنظرم برای خود ترانسترومراعتماد به این شعرها وقتی پدید می آید که آن زبان دیگردر متن حس می شود . وقتی آن زبان دیگر هرچند نامریی در واژهها حاضر است، آفتاب پرست های کامل، اما با نگاه اشان او را دنبال می کنند. می داند که دیده شده است. شعر او را فرا میخواند
حرف ت (ت-وماس ت-رانسترومر) در حجم بی پایان متن ها. و ما دیگران، باید با این اعتماد چه بکنیم؟ بخوانیم وبانهایت دقت گوش به زنگ لحظهای باشیم که به بُرش زمانی سرزمین هیچکس وارد میشود ، آنگاه درمی یابیم شعری که می خوانیم مارا میبیند.
برگرفته از : Diktens tal , Bonniers 1996
نویسنده: Staffan Söderblom
ترجمهی آزاد: خلیل پاک نیا
در همین رابطه:
۲۷ شعر از توماس ترانسترومر ، تر جمه خلیل پاک نیا
۲۱ هایکو از توماس ترانسترومر- ترجمه خلیل پاک نیا