2004-08-20



    يک اتفاق ساده

    تعجب ندارد که
    آدم دوجایی می‌شودگاهی

    از هرکجا که راه بنماید می‌رود
    بیرون از فصل قدم می‌زند
    مفصل‌ها کار نمی‌کنند
    زمین گیر می‌شود

    می‌نشیند
    کنار خالی شباهت
    سیگار دود می‌کند
    خاکستر تنگ هم
    می‌چیند

    خودش را می‌بیند
    تو را می کشد

    سایه نداری
    مثل فرشته‌ها
    تعحب ندارد که



    **


    زنده است هنوز
    حرف نمی‌زند اما

    گاهی
    بر نهال تن می‌نشیند
    بال‌هایش را باز می‌کند
    تا آنجای ناپیدا را می‌بیند
    تاریک

    بیدار می‌شود
    می‌میرد

    **



    سبز در سبز
    به جنگل می‌دود
    سبک می‌شودمثل نور

    پشت به نقش خود می‌دود
    می‌رود در بسترمثل رود

    خیس‌تر از باران
    خودش را در راه می‌بیند

    ساکت می‌شود
    مثل سنگ
    سیاه در سیاه