ايستگاه
می گويم :
اين آهنگ های فراموش شده
حال مرا خراب مي کند
بر اين پل لرزان
می گويی:
شايد اين بادهای سرد
حال تو را عوض کند
مي گويم:
اين روزهای ممکن
که گم می شوند
در چشمان تو
کجا را نگاه می کنند
می گويی:
شايد دير به ايستگاه برسيم
نقشهی راه را داری؟.
می گويم:
اين اشباح سرد
که موج می زنند
بر اين رودخانه عريان
در نقاشی کدام جنگل
صورتشان کبود شده
می گويی:
چه فرقی می کند
اتوبوس بعدی هم راه افتاد
و شيرين می خندی.