2003-11-04


    ايستگاه

    می گويم :
    اين آهنگ های فراموش شده
    حال مرا خراب مي کند
    بر اين پل لرزان
    می گويی:
    شايد اين بادهای سرد
    حال تو را عوض کند

    مي گويم:
    اين روزهای ممکن
    که گم می شوند
    در چشمان تو
    کجا را نگاه می کنند
    می گويی:
    شايد دير به ايستگاه برسيم
    نقشه‌ی راه را داری؟.

    می گويم:
    اين اشباح سرد
    که موج می زنند
    بر اين رودخانه عريان
    در نقاشی کدام جنگل
    صورتشان کبود شده
    می گويی:
    چه فرقی می کند
    اتوبوس بعدی هم راه افتاد
    و شيرين می خندی.