صداها
در سكوت گام مي زنم
و صداهايی را مي شنوم
صداهايی كه نسل ها پيش
ناپديد شده اند
و شنيده می شوم.
پوشه ها
عکس تو را پيدا کردم. عکس کوچکی که برای گذرنامه گرفته بودی. يک ژاکت مخمل سبز رنگ هم پوشيده ای و پشت عکس نوشته است اولين بار در لندن. می دانی که من دوست ندارم عکس نگاه کنم. شايد اين ثبت لحظه ها ست که حال من را هميشه بهم می ريزد.
فکر کنم ده سالی بود که من سراغ اين پوشه ها نرفته بودم. حتی نمی دانستم کجا هستند. يک طوری رفتارمی کردم که انگار وجود ندارند. نشسته بودم پشت ميز ومی خواستم يک فرم اداری را پر کنم. ديدم به چند سند قديمی احتياج دارم. گفتم شايد لای پوشه ها توی قفسهی کتابخانه باشد. صندلی را برداشتم و گذاشتم کنار قفسه و ايستادم روی صندلی، اول يک دسته نامه های تو را که کشی دورشان بسته بود و روی پوشه ها قرار داشت گذاشتم پايين تا بهتر دستم به آنها برسد. همين موقع بود که از پاکت افتاد بيرون.
اول نمی دانستم عکس توست. وقتی که صندلی را برداشتم و خواستم آنرا برگردانم سر جای اولش، پشت ميز، ديدم آره خودتی، اينجا کف اتاق افتاده ای، اول فکر کردم سريع بگذارمش توی پاکت ولی نتوانستم. نه فکر کنی سست شده بودم نه، ولی دستهايم يک طوری از من فرمان نمی برد. خم شدم، عکس را از کف اتاق برداشتم و چشم هايم روی تو ثابت ماند وبا بی حسی تمام به تو خيره شدم. مثل گنجشکی که مار ديده باشد. بعديک ضربه ی ناگهانی و دل ورودهايم توهم پيچيد و ولوشدم کف اتاق وبعد سکوت کامل.
حالا سعی ميکنم به يک چيزی فکر کنم مثلا به اينکه چه مدتی توی اين حالت بودم ولی نمی توانم. چيزی به فکرم نمی رسد. سرم گيج ميرود وبايد بروم روی مبل دراز بکشم. نمی دانم چقدر طول کشيد تا توانستم خودم را جمع وجور کنم، ولی به اندازه ای بود که بتوانم بلند شوم عکس تو را بگذارم توی پاکت نامه سر جای اولش، و پوشه ها را برگردانم توی قفسه. روشن بود که امروز هم اين فرم لعنتی پر نمی شود . شايد فرداهم نتوانم.
اتوبوس
فکر کنم اتوبوس اشتباهی سوارشديم . نمی دونم کجا داريم ميريم. بيرون پنجره هم که تاريک تاريکه، يه چراغ هم پيدا
نمی شه. خيلی وقته داريم ميريم،
اما نمی تونم بگم چه مدت . فقط می دونم که چندِن بار فکر کردم اين همه که رفتيم بايد به جايی رسيده باشيم، ولی اين اتوبوس همينطور داره ميره. چند بار هم از قبل سعی کردم تمام حواسموجمع کنم تا يه تغيرجزيی را هم متوجه بشم، تغيری که مثلا بتونه نشون بده سرعت اتوبوس داره کم می شه يا داره به يه سمتی می پيچه، اما نمی تونم و بسرعت فراموش می کنم داره چی ميشه. اما بعدا يادم ميداد که چند لحظه پيش هم سعی کردم همين کارو بکنم. فقط دو چراغ سقف را می بينم که نور زرد کم رنگی را پخش می کنند واتوبوس پر از سايه های نرم می شه.
دوستم کنارم نشسته. نمی تونم بيدارش کنم. مسته مسته . ما ته اتوبوس سمت چپ نشستيم و نمی تونم راننده رو ببينم. هيچکسه ديگه هم تو اتوبوس نيست. خودم هم خوابم نمی بره ، با وجوديکه فکرهای توی سرم مثل لحظه هايی که خواب بسراغت می آد بی وزن بی وزنند. صدای موتور و تاريکی محض. فکر می کنم همين فکرها رو چندين بار توی اين مدتی که اينجا نشستم تکرار کردم، اما چند بار؟ نمیدونم. نه صدای موتور تغيری می کنه ونه من سردم يا گرمم می شه. هنوزهم داريم می ريم. همه، من ،اين دوستم، اين اتوبوس، اين راه، اين نور چراغ ها ، اين سايه ها طولانی و طولانی تر می شند بدون اينکه جايی قطع بشند. با وجود اينکه همه چيز خيلی غرييه ، من ذره ای ناراحت نيستم. مثل اينکه يه چيزی داره منو کم کم بيهوش می کنه. آروم نشستم، خستمه، و ديگه نمی دونم هنوز اگه سعی کنم می تونم تکان بخورمم يا نه .
اتوبوس را که اشتباهی سوار نشديم؟ شديم؟
دو چهره
چشمانم را باز می کنم. قطاراز کنار جاده می گذرد. در گودال کنار جاده ماشين گلف سفيدی دمرو افناده است نه حرکتی و نه صدايی، هيچ. دوچرخه سواری را می بينم که پيا ده می شود و بسوی ماشين ميرود. حالا قطار کم کم دارد می پيچد و تنها پای راست دوچرخه سوار را می بينم که در هوا خشک اش زده است. می خواد کاری کند ولی مثل اينکه نمی داند چطور. حالا جاده می پيچد و تصويرهمراه با آن از نظرم محو می شود. سرم می چرخد و چشمم متوجه مردی می شود که درطول واگن راه ميرود و برگه هايی بين مسافرين توزيع ميکند. به من که می رسد بدون اينکه نگاه کنم يکی می گيرم. در اين فکرم که تا ايستگاه بعدی سرگرمم می کند. حالا به برگه ايي که در دست دارم نگاه می کنم. می گويد: کمک ام کنيد من صورتم را می خواهم دو عکس در کنار هم می بينم، يکی چهره مرد چهل و پنج ساله ای است و در عکس بعدی تنها گردی صورتی را می بينم که در اثر سوختگی شديد چندان قابل تشخيص نيست ولی نمی دانم چرا حس می کنم همين مردی است که برگه ها را بين مسافرين توزيع می کند.يک لحظه خشکم می زند. سرم را بر می گردانم. می بينم دارد برمی گردد. نزد برخی مسافرين مکثی ميکند و چيزی می گويد. از پهلوی من می گذرد. بدون آنکه حرفی بزنم برگه را به او پس می دهم ولی چشمانم فقط او را دنبال می کند. دارم با خودم حرف می زنم. از قطار پياده می شوم. نزديک است گريه کنم. مثل اينکه بختکی به خواب ديده ام. وقتی دارم از پله برقی ايستگاه بالا می روم چند نفر پليس دارند بين مردم گل آفتاب گردان توزيع می کنند. يک پليس زن گلی را به طرف من پرتاب می کند. به خودم می گویم آنرا بگيرم يا نه. می گيرم. حالا پله برقی به انتهای خود نزديک می شود، مچ دستم دارد می سوزد نگاه می کنم خورشيد کوچکی در دست دارمم که ذرات گرمش روی پوست دستم منتشرمی شوند. بيرون ايستگاه به خودم شک می کنم. خوابم يا بيدار. مثل اين است که زمين دهان باز کرده و من به بيرون پرتاب شده ام. مچ پای چپم درد می کند. تلاش ميکنم بلند می شوم. مردی بالای سرم ايستاده و به دستم اشاره می کند ومی پرسد: اين گل را زن پليسی به تو داد؟ و ادامه می دهد که: اين گل های آفتاب گردان مال من است در باجه تلفن بودم که پليس ها آمدند و گل های مرا بردند. جواز فروش ندارم . کاری هم نمی توانم بکنم. می خواهم گل آفتابگردان را به او بدهم. نمی گيرد و پولش را می خواهد. صورت سرنشين گلف سفيد دمروه شده ی کناره جاده ، صورت مردی با سوختگی شديد در واگن قطار و صورت گل فروش دورگرد يکی می شوند. حالا دوچرخه سوار را می بينم که پايش را روی پدال می گذرد و با شتاب پا می زند تا برود و بيند چه شده است. چشمانم را می بندم.
شايد آخرين پاييز!
نور بالای ماشين روسری مه آلوده جاده را به کنار می زند و بر زمين های مرطوب يخ زده پرتو می اندازد. به آرامی ترمز می کنم تا وارد جاده شوم. بخاری روشن است. بايد پنجره های بخار گرفته ی اطراف را پاک کنم. سايه روشن های جنگل دو سوی جاده خود را کنار می کشند، تابلوهای راهنما را می بينم. درست در همين لحظه ، همين جا، احساس بی نهايت خستگی می کنم. همه چيز يکباره بی نام، خالی از جنبش، بی اميد و در عين حال رهائی بخش است. نمی توانم در برابر آن مقاومت کنم. راحتی اين لحظه را چيزی خدشه دار نمی کند.
خورشيد طلوع ميکند و همانقدر واقعی است که بی رنگ است. صدای موتور ماشين، پروانه بخاری، و نفس کشيدن خودم را نمی شنوم. می خواهم باور کنم که لحظه ی تعيني کننده يک نوع انتخاب است يا حداقل يک دو راهی است. بمانم يا بروم، انکار کنم يا بپذيرم، اما گويی هيچکدام در اختيارم نيست. از جنس انتخاب نيست ، سمت و سو ندارد. بيشترکروی است و مرا در تور خود انداخته است. اشتياق مفرط به زندگی و خستگی بی نهايت ار آن، درهم تنيده شده است.